تبليغاتX
پرنده لای کاغذ و زیتون
سلام

چندی پیش بالاخره رمان بی نظیر و شگفت انگیز ویکتورهوگو را تمام کردم" بی نوایان" کتابی نیست که با خواندنش تمام شود که آغاز گشایش دریچه هایی تازه است به سمت زوایای پنهانی از انسان ـ انسانی که جامعه را می سازد وبعد همین جامعه دست به کار از میان برداشتنش می شود ژان والژان نوستالژیی است که جامعه آن را می سازد و در خویش می پروراند و کمر به نابودی اش می بندد........ و اما این روزها دارم کتاب "برگردان روایت گونه ی شاهنامه ی فردوسی به نثر" نوشته ی  ( دکتر سید محمد دبیر سیاقی ) را می خوانم کتابی خوب و خواندنی خصوصا برای کسانی که تاب و توان دشواریهای خواندن شاهنامه را ندارند نثر سلیس ـ روان و تقریبا فارسی سره ی استاد خواننده را  با خود همراه میکند واما از روزگار روایت شده ی شاهنامه چه می توان گفت که سراسر سرشار از کامیابی ـ نامرادی و فراز و فرودهایی است که هم اینک نیز در اشکالی مدرن با آن مواجهیم و گریبانگیر... 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 توسط اباصلت رضوانی |

 

اردیبهشت ماه منی مختص منی

زیبایی بهشتی خار و خس منی

رنگین کمانی از ازلی تا ابد رها

رویای عاشقانه ی پیش و پس منی

مثل نسیم مثل هوا مثل آسمان

در من حضور داری و دلواپس منی

آن سیب قرمزی که رسیدی و منتظر

مبهوت دستهای گس و نارس منی

از هر چه گفته اند که موعود آدمی است

ای دامن تو سایه ی طوبی ـ  بَس ـ منی

....

می میرم و حضور تو چون روح ناگزیز

لختی بمان عزیز ـ  که تنها کس منی

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58 توسط اباصلت رضوانی |

 

و...

 

این هم یک غزل خیلی قدیمی فکر می کنم حدود هفده سال قبل:

 

 

زیر سایه ی زمین کسی دل به آسمان نمی دهد

 

خواب باستانی مرا لحظه ای تکان نمی دهد

 

می روم به سمت فهم مرگ رو به یک تلاطم غریب

 

تا دوباره چشم بسته بر طرح جاده جان نمی دهد

 

دسته دسته می رسم من از بی کران بسته ی امید

 

شاخه ای به این پرنده ی خسته آشیان نمی دهد

 

عاشقی ز،یاد رفته است شهر ما به باد رفته است

 

حسرتا بلال لهجه ای نیمه شب اذان نمی دهد

 

باز چون همیشه شعر من بوی رنج و درد می دهد

 

باز چون همیشه طعم این سفره بوی نان نمی دهد

 

من غریب این حوالی ام تا کرانه های دور عشق

 

هیچ گیوه ی صداقتی راه را نشان نمی دهد

 

...

 

ای زلال رفته تا غروب چرخشی بزن که بی تو باز

 

این هوای مرده مدتی است شعر ناگهان نمی دهد

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:58 توسط اباصلت رضوانی |

 

بهاری در نظر دارم که شوخی های نیرنگش

 

مرا در پرده ی اندیشه خون کرد و گلستان شد

 

 

طلسم ناز معشوق است سرتا پای من (بیدل)

 

غبارم گر زجا برخاست زلف او پریشان شد

 

               عیدتان مبارک

 

بعد از سلام

 

مدتی هست که هر چه بیشتر می اندیشم و بیشتر جستجو میکنم کمتر به نتیجه می رسم متأسفانه

 

باید پذیرفت که غزل معاصر صرفنظر از عناوین متعددی که این روزها رایج است مبتلا به یک

 

 سری کلیشه ها و تکنیک های مستعمل شده که اولین رهاورد آن بی مایگی و ابتذال است وارد

 

کردن مخاطب به پلان های منقطع سینمایی که پر از صحنه های وحشتناک اعم از قتل و جنایت و

 

 تجاوز است این روز ها می تواند شاعر را در عداد شاعران آوانگارد و موفق قرار دهد...

 

 

واما شعر:

 

 

مگوکه سنگم و در سینه ی لحد هستم

 

شبیه خویشم و قربانی ابد هستم

 

بهار آمده در جان سنگ ها جاری ست

 

و من که بی نفست- مرده ام – جسد هستم

 

هزار چشمه ؛ فراآمده به چشمانم

 

تکان نمی خورم از جنس سنگ و سد هستم

 

تو اشتباه قشنگ منی خوشا برمن

 

که متهم به چنین جرم مستند هستم

 

...

 

گذار روشن انبوهی از پرنده و ابر

 

به پلک های من افتاده – در صدد هستم:

 

که واقعیت این سیب را قبول کنم

 

جهان بدون من و تو نمی شود - هستم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:11 توسط اباصلت رضوانی |

برای سید الشهداء(ع)

خروش شیهه ی اسبـــی بــرآمد

سوار افتاد و صدها خنجــر آمد

سوار افتاد و از هر سو که دیدم

ملائـــــــک آمـــد و پیغمبــرآمد

 


و این شعر را تقدیم میکنم به ماهی ها ی قرمزکوچولویی که این روزها در فکر لباس عیدند

 

 

 گفتم

 

 کوچه ها را ببرم

 

توی چارچوب  کاغذ

 

 بردارم

 

برف بلندترین کوههای جهان را

 

و قسمت کنم توی محله

 

وباور کنم

 

هیچ ستاره ای نیست

 

سر بردامن تاریکی

 

ننهاده باشد

 

و بعد بروم

 

توی فروشگاه بزرگ شهر

 

در ازدحام خالی دستها

...

 

نه این کاغذ

 

کوچه ها را سپید خواهد ساخت

 

و نه دست های سرد محله

 

خورشید را

 

به اردیبهشت خواهد رساند

...

 

تنها

 

ماهی های قرمز

 

در انتظار عید

 

پولک های تازه می پوشند

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:52 توسط اباصلت رضوانی |

 

 

سلام

 برشما که بهانه ی حضور و ادامه ی این پنجره اید که اگر زنده است به مدد نسیم سبز حضورتان است وممنونم از یکایکتان به خاطر همه ی بزرگواریهایتان تصیم گرفته ام تا از این به بعد وبلاگ را از شکل صرفا ادبی اش خارج کنم  از آنجا  که بخشی از زندگی ام  با مسائل حقوقی گره خورده است از این پس در پست های جداگانه  پاره ای از تاملات حقوقی خود را به  نظر شما خواهم رساند واما این بار باغزلی که به همسرم تقدیم شده در خدمتتون هستم

 

    

 

آرام موج خیز خزر بانو

این گونه سرگران مگذر بانو

دریا چقدر مانده که بشکوفد

صبح سلام با تو مگر بانو

ما حسرت نیامده ی صبحیم

سرشار از سکوت و سحر بانو

جنگل نگاه آبی دریاهاست

آغاز اشتیاق سفر بانو

این دختران ترکمن بندر

رنگین شال و شعر و شکر بانو

در آرزوی ماندن می آیند

لبریز موج های خطر بانو

افتاده ام ز دوش تو باز امشب

چون فوج گیسوانت اگر بانو

در شعرهای تازه رهایم کن

در پیچ و تاب بافه ی زر بانو

طرحی بریز تازه در این قالی

از قرمز پرنده و پَر بانو

گم می شویم در پَر درناها

یک روز صبح ما دو نفر بانو

 

                                 نوروز 1385 بندر ترکمن

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:36 توسط اباصلت رضوانی |

قطعیت آراء کمتر از خمس دیه ی کامل

و ضرورت باز نگری در آن

 

مطابق بند د ماده ی 232 قانون آیین دادرسی کیفری آراء صادره در خصوص جرایمی که طبق قانون مستلزم پرداخت دیه ی بیش از خمس دیه ی کامل است  قابل تجدید نظر بوده  و آراء کمتر از یک پنجم دیه ی کامل قطعی است با تو جه به افزایش نرخ دیه ی کامل و قابل توجه بودن نسبی آن می توان گفت که هم اکنون با در نظر نگرفتن مواردی که مصادف با ماههای حرام(رجب،ذیقعده، ذیحجه،محرم) بوده اند بالغ برهفتاد میلیون ریال خواهد بود که قطعی بودن این آراء محل تامل است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط اباصلت رضوانی |

 

 

مسیرهای موازی ،  مرور میدان ها

 

مرور دم به دم کوچه ها ، خیابان ها

 

دوباره شوق همان جستجوی بی مقصد

 

دوباره تجربه ی ممتد اتوبان ها

 

دوباره ریختن رودخانه های جنون

 

در آبی رگهایم ، دوباره عصیان ها

 

درخت ها – وزش گام های ناممکن

 

پرنده تر شدن رد پای انسان ها

 

چه قدر بال زدم ، لا به لای این دفتر

 

میان قافیه ی قـفـل ها و زندان ها؟!

 

چه قدر اوج گرفتم ، پریدم از پاییز

 

در آسمان حقیر حیاط و ایوان ها ؟!

 

چه قدرمنتظرم ، تا بریزدم در خویش

 

به هم رسیدن دیوانه وار باران ها

 

کجای این شب تاریک رفته چشمانت

 

به خواب روشن انگورها و مرجان ها؟!

 

که عاشقانه ترا خوانده اند ، انسان ها

 

که جاودانه ترا مانده اند ، ایمان ها

 


                                نقدشما


      سيد محمد رضا هاشمی زاده

 

 غزل بسیار تر وتازه ودلنشینت را چند بار خواندم با تعابیری نو وبکر..که خیلی از بیت هایش در حکم شاه بیت غزل بود فقط به عنوان یک خواننده علاقمند به این اثر ارزشمند

1..مصرع دوم...مرور دم به دم کوچه ها .خیا بان ها شعری که همه لحظاتش تازه وساختارش نو ومدرن است..اگر دم به دم.را که ترکیبی تازه نیست..مثلا لحظه به لحظه یا....تعبیری مشابه ان می اوردید زبان شعر نوتر میشد مثلا..مرور خط خطی دفتر خیابان ها
2..چقر اوج گرفتم پریدم از پاییز...که خواننده منتظر رسیدن به بهاری است در این بیت یا بیت بعدی...که تصویر نشده....تصویر انگور ومرجان تصویر بسیار تازه وبکری است..اما ارتباطشان را در این ساختارمتوجه نشدم...عمومی واژه ها در ارتباط باهم ومکمل همند.در شعر
در مجموع از کا رهای ماندگار تان بود..با ان تصویر سا زی های بدیع


          حسن يعقوبي

 غزل زیبایی بود، با احساس و عاطفه ای سرشار. اما همانطور که خود هم می دانید استفاده از چنین قافیه ای ( خیابان ، میدان، انسان و ...) آنقدر تکراری است که با استفاده از آن ، به زحمت می توان از زیر بار تهمت کلیشه و تکرار درآمد. با این حال غزلتان جاندار و دلنشین بود. تصاویر زیبا و بدیع برخی ابیات، طعم تکراری بودن قوافی را از ذائقه می شست. برای مثال در بیت های زیر:
چه قدرمنتظرم ، تا بریزدم در خویش
به هم رسیدن دیوانه وار باران ها
کجای این شب تاریک رفته چشمانت
به خواب روشن انگورها و مرجان ها؟!
حس خوشایندی به مخاطب دست می دهد و تصاویر زیبایی خلق شده است.

 


 


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:47 توسط اباصلت رضوانی |

حاج قربان سلیمانی

 

نوازنده دوتار را خراسانیان می شناسند و ایرانیان هنر مند  نیز. اجراهای شگفت انگیزش در جشنواره های جهانی از او چهره ای جهانی ساخت او از نسل نوازندگان بزرگی است که زمانه را بسیار انتطار باید تا چون اویی بیاید....

 با غزلی به یادش این حزن بی نهایت را گرامی می دارم

 

 

دقیق می شوم این روزها به فوج خبرها

به چشم منتظر چشمه ها به سمت سفرها

 

قرار بود شبی با دو تار خویش بیایی

به کوه تکیه زنی در مسیر تند خطرها

 

به کوه تکیه زنی با پرندگان بسرایی

بخوانی از غم سنگین داغ تلخ جگرها

 

خبر رسید که رفتی و پوستین و دو تارت

گریستند به یاد تو روی دوش پسرها

 

هزار مسجد* پر داده کبک های خودش را

و گریه کرده چقدر آبشار- کوه و کمرها

 

غروب ها به هوای کدام ماه بسوزیم

کجا پنـاه بگیریم در سـکوت سحـرها

 

شبی بگیردوتاروبیا به زمزمه بخشی**

که تا به پا شود از سینه های سرد شررها

 

*رشته کوهی در شمال استان های خراسان رضوی و شمالی

**در شمال خراسان رضوی وخراسان شمالی اساتید و بزرگان نام آورموسیقی را بخشی می نامند

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:17 توسط اباصلت رضوانی |

 

چه در آتش به جا می ماند از خاک

غبـــــاری در هوا می ماند از خاک

تمام کــــــــــــوه ها را می برد باد

کـــــویر کــــربــلا می ماند از خاک

...........

هنوز از خیمه ها بیداد جاری ست

خروشی آتشین در باد جاری ست

به گوش خاک می پیچد صدایش

که در رگهای ما فریاد جاری ست 

                           تابستان ۱۳۷۱

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:56 توسط اباصلت رضوانی |

 

تاب می خورد هنوز

روی بند رخت

روزهای سخت

روزهای بی درخت

ما هنوز مانده ایم

روی خط شعر

روی خط واژه های نیمه جان

ما هنوز زنده ایم :

              زند گان تیره بخت


                                            نقد شما


                        شهریار امینی

چیدمان ِ قافیه ها (که ناشی از عادت های ِ ذهنی-کلامی َت به شعر ِ کلاسیک است) نگذاشته َند شعرت در " موقعیت "ی مدرن و امروزین جاخوش کند .دردنیای ِ کلاسیک ِ زبان قلم زدن حسنی ست ، وآن آنکه رگ وریشه ای را دارا می شوی که تازنده ای کلام َت را سیراب می کند . اما عزیز من ! این سخن تنها زمانی به کار می آید که ریشه را در خاک پنهان کرده باشی وآنرا برملا نکنی . تو در تماشای ِ یک درخت تنها نظاره گر ِ میوه و برگ و بار ِ درختی واین تنها خود ِ درخت است که ریشه اش را می داند ، یا می داند که ریشه دارد .شعر ِ امروز ِ تو باید به لحنی سخن بگوید که خود با آدمی سخن می گویی ،ومی دانی که عمده ترین و به ویژه ترین دلیل ِ سختی ِ این کار ، تن دادن به تحکم ِ فرا زبانی ِ زبان است .همان که در بسیار ی وقت ها حالتی مقدس گونه هم به خود می گیرد .(شبیه ِ سیالیت ِ هذیان گونه ی ِ کلام فردی که در خواب حرف می زند ).
در حوزه ی ِ زبان-آنهم در وجه ِ زیباشناختی ِ آن واگر بخواهی به زبان ورزی برسی - باید از کفر ورزی ِ زبانی بیاغازی ، درست مانند ِ امروزی کردن ِ مبانی ِ تاریخی ِ یک مذهب تا جایی که جوهره ی ِ آن باقی مانده ، تنها صورت َش با بودن ِ امروزین ِ مومن َش هم نوا گردد ....

هنوز
روزهای ِ سخت
روزهای ِ بی درخت
روی ِ بند ِ رخت تاب می خورند
و .....


                         بنفشه عزیزآبادی

اين شعرتان با شعرهاي قبلي فرق داشت يه حس بدي كه به نظرم حتي به خود شاعر اجازه جاخوش كردن و بيان بهتر را نداده بود


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:41 توسط اباصلت رضوانی |

شاعر - دو قطره اشک

مرد

ایستاد...

تکیه به دیوار داد...

داشت -

می سوخت در خودش نفسی ایستاد داشت

مثل غروب در نفس خویش می تپید

در لایه لایه های افق امتداد داشت

اقرار میکنم که زمانی غریب تر

انسان به گریه های خودش اعتماد داشت

....

مرد ایستاد در مه - شاعر دو قطره اشک

در کنج ابر های دلش کرد - یاد داشت:

«پس ما به جای پنجره ها بسته می شویم

اینجا که فصل های پریشان زیاد داشت»

                                    خرداد ۱۳۸۴ مشهد


                                                   نقد شما

           شهریار امینی


فکر نمی کنی عنوان شعر را محدود می کند ؟برای شناختن اباصلت نیاز ی نیست ابا صلت شناسنامه اش دستش باشد ، هر جا که می رود شعر خود حرف می زند خود را محترمانه معرفی میکندو عنوان و چیزهای دیگر تنها التذاذ را منحرف و یا دست کم محدود می کند تو آدم زیبایی هستی ومن از تو چه پنهان همیشه شعرهایت را بدون عنوان می خوانم !


        قاسم صرافان


داشت در مصراع دوم انطور که من خواندم (یعنی با همان حالت مصرع اول) به نظرم خوش ننشست.
بیت اقرار می کنم ... را هر چقدر خواندم به خو بی با تصویرش ارتباط بر قرار نکردم.ولی واقعا زیبا وحساب شده بود خصوصا دو بیت آخر.


       کیوان برآهنگ

فکرمی کنم ارتباط عمودی و فضاسازی تون به نسبت استفاده از قافیه و تصویر پردازی بیتها در سطح پایینتریه از نقاط قوت اثر عینیت گرایی و لحن حقیقت گونه ست که با پایان بندی مناسب مخاطب         رو به اوج لذت می رسونه...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:21 توسط اباصلت رضوانی |

ناگهان ریخته
 

باران٬ بهار٬ کوچ ٬ تپش های شاجهان*

جاری است در نگاه تو ای صبح جاودان

ای ناگهان ریـخته از جـــــاری بهـشت

در شامگاهم از شب تشریف شوکران

بانوی من ! ــ وظیفه ی دشوار آدمی ــ

بانوی من! ــ بهانه ی بارانی جهان ــ

می آمدی٬ نسیم تر از رفتن بهار

می آمدی٬ قشنگ تراز خش خش خزان

دیوار بود و سایه ی یک بغض ٬در گلو

پنهان عاشقانه ی یک راز ٬درمیان

....

فردا بهارمان بده شاید که بشکفد

آواز هـای گمشـده در لـکنت زبـان

       * نام کوهی در خراسان شمالی

 

                                          نقد شما


          آرش قربانی

  شعر زیبایی بود و چه طنین زیبایی داشت . مسئله مهمتر اجرای یک غیاب بود . شعر از اجرا بهره

       می برد تا بیان و این آن را به نوعی شعر مدرن نزدیک تر می کند .جالب آنکه بانو ی شعر مدام

                       با صورت مسئله های تازه ای در شعر مطرح می شود .


     شهریار امینی

    قامت تو بسیار بلند تر از وزن عروضی ست     و نمی خواهی بدانی.....
    و من لجم می گیرد            و .....        دیگه ؟


        عبدالحسین انصاری

سلام عزیز
تغزلی زیبا با رعایت تمام مشخصه های یک غزل
در پناه بارون


        حسین دیلم کتولی

سلام با این قافیه جای مانور زیادی داشتی ویسشتر هم می توانستی در تنظیم ورتوش استفاده کنی بیت او ل هم باید درست ادا شود...پیروز باشید وموفقیت بیشتر...ممنون


            مریم حقیقت

سلام
از اینهمه جا افتادن قافیه جا خوردم
واقعن غزل بود


            بنفشه عزیزآبادی

سلام
همون چيزهائي كه بقيه گفتند اما كارهاي قبلي شما يه معجزه اي توش بود كه به نظرم داره كمرنگ ميشه


           حسین جنت مکان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...
خیلی زیبا بود . به نظرم پایان بندی خوبی نداشت . شاید هم زود تمام شد یعنی به نظر میومد که شاعر خواسته سریعتر کار رو تموم کنه ...


               یوسف

شعر زیبا بود...ولی اثر پذیری شعر از حس درونی شاعر... آن هم با یک چنین حجم زیادی ...از نفس شعر زیباتر شده...امیدوارم شاد شوید و بمانید


           آتوسا حصارکی


مطلع غزل ضرب آهنگ زیبایی داشت که به تدریج کم رنگ شده بود تغزل عاشقانه ای بود که پایانش می توانست زیباتر هم باشد یک گسست دو ( سه بیت ) را از هم کمی جدا کرده با اینهمه از استحکام و غنای آن نمی کاهد موفق باشید و کماکان شاعر


     سید محمد رضا هاشمی زاده

مصرع اول.. جاری است در نگاه تو ای صبح جاوداندر مصراع دوم خواننده منتظر است تا چه اتفاقی میافتد  یعنی دنباله مصرع اول..چه جاری است در نگاه تو.....؟؟ای ناگهان ریخته... گویا یک خطابست و دنباله

 حادثه ای نیست که قرار بود.. در دنباله مصرع اول اتفاق بیفتدمثل اینکه از نو.... با ای ناگهان ریخته.. غزل را شروع کرده امگرچه زبان صمیمی.. وارتباط تنگاتنگ با خوانند وتر کیبات بی تکلف مشخصه بارز غزل است..


     شیرین کاظمیان

    چقدر گلایه بود از قافیه ...!  من از شعر لذت بردم و برایم فرقی نمیکرد که در چه قالبی باشد
    سرشار بود از حسی که وادارم می کرد بیت دیگر را بخوانم ....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 22:37 توسط اباصلت رضوانی |

دوبیتی
 

سرت سبز و دلت پر نسترن باد

همیشه جای پایت در چمن باد

برایت پیشکش چیـــزی نـدارم

فدایـت ایـن دل ناچیــــز من باد

                        پاییز۱۳۷۴

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:56 توسط اباصلت رضوانی |

مباداهای این غروب

 

سر به شانه ی   هم گذاشتند

گلهای گاوزبان

و بلدرچین ها در هیاهوی گنگشان

رودخانه ای از موسیقی شدند

وبهار

فانوس های روشنش را

آویخته

بر شاخه های درختان

و من

در دره های این کوهستان پیر می شوم

و تو

دامنت را زده ای بالا

گندم می پاشی

در مباداهای این غروب

که این غروب

نگرانم نکند

و

ی ادم  بماند

که در این دستمال ابریشم

چقدر دنیا در اشکهایم غوطه می خورند

گلهای گاو زبان

سر به شانه ی هم گذاشتند

و خورشید

آرام آرام

از شیب کوهستان .....

                 

   

                                ۱۳۸۶/۹/۱۳ مشهد

 

                                     نقد   شما

  احسان رضوانی  

سلام خوشحالم كه براي باردوم دست ازغزل برداشتيد ودرآزادي كلام گذاشتيد شعرزيبايي بود اماخالي از اشكال هم نبودازشروع شعرمي گويم «سربه شانه يهم گذاشتند گلهاي گاوزبان» شروع زيباي ست كه مخاطب راوارد طبيعتي غيرشهري مي كند واز آنجايي كه حركت در شعر حركتي سريع وعجولانه است خيلي زود بدونه اين كه پاساژي باز شود فضا عوض مي شود و«من» راوي  خيلي سرزده وناهنجاروارد شعر مي شود واين ورودنابهنگام نمي گذارد مخاطب آنطوركه بايد با اين طبيعت زيبا آشناشود مي خواهم اين را بگويم كه لحظه گذاري وحس گذاري به خوبي اجرا نشده وفقدان اين اجراي خوب باعث شده ميان گزاره هادره هاي عميقي به وجود بيايد كه گذشتن از اين دره هاترسناك ودلهره آوراست ولي درتمام شعر هم اين طور نيست مثالااين پاساژزيبا را ببينيد:«كه اين غروب / نگرانم نكند ويادم بماند/ كه دراين دستمال ابريشم / چقدر دنيا در اشكهايم غوطه مي خورند.»تمام باراين پاساژبرروي« و يادم بماند» است اگراين گزاره كوچك درجايخودش نمي نشستهيچ توازني بين اين چند گزاره برقرار نمي شد .



 

 

          هادی اسماعیلی

 

سپيد زيبايي بود و از خواندن آن لذت بردم فقط احساس كردم هنوز هم آثار تصوير سازي هاي شعر قديم كمي تا قسمتي در شعر شما به چشم مي خورد مثل :
استفاده از تشخيص در چند مورد ( بايد توجه داشته باشيد كه اين نوع تصوير سازي نبايد جانشين ايجاد فضا يا وضعيت شعري كه شعر سپيد مدعي آن است گردد.) و نماد ( حد اقل يك مورد : بهار )
در عوض قسمت هاي خيلي خوبي هم داشت مثل : و تو / دامنت را بالا زده اي ...
به هر حال عالي بود . فدايت

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 19:53 توسط اباصلت رضوانی |

یاد یاران

او از جهانی   ديگر نيامده   بود     يكي از ما بود نقاشي مي كشيد و خط  می نوشت  او مثل ما زنده بود نفس مي كشيد كه در هفده سالگي بالهايش را تكان داد و افق هاي نرفته اش را درنورديد

 

براي بسيجي هنرمند شهيد اميرعلي محمديان 

 

چنان كه پرپر گل در حياطمان افتاد

پرنده بود و به بالاي پلكان افتاد

پرنده بود و كسي پرس و جو نكرد كه اين –

پري كه لاي غزلهاي شاعران افتاد

كدام گوشه ي نقاشي قشنگش بود

كه در كشاكش رنگيني از جهان افتاد

نگاه كن مادر خواب ديده ام كه «امير»

به ميهماني صبح و شراب و نان افتاد

نگفته بودي آن بالهاي ترد و سپيد

شبي پريد و در انبوه پرنيان افتاد

درخت هاي هميشه غباري «سنجد»

از اشتياقش در خلسه اي جوان افتاد

حضور خاكي رنگش در آسمان جاري است

چنان كه ماه در آغوش آسمان افتاد

«امير» سهم خدا بود از بهشت جنون

كه گامش آنسوتر از ستارگان افتاد

قدم زديم و زمستان قدم زديم و بهار

جهان ما چه غريبانه بي نشان افتاد

هنوز پيرهنت در حواشي روزي است

كه غرق صبح و سرور پرندگان افتاد

                                                                     بهمن ۱۳۸۴ مشهد

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:24 توسط اباصلت رضوانی |

قیصر امین پور
                                                                        برای............. قیصر امین پور

 

می توانم شبی خودم باشم به افق های بی کران برسم

خاکم اما قبول کن ای خوب می توانم به آسمان برسم

می توانم پرنده تر از ماه هم صدا با ستاره ها یک شب

غرق آوازوطبل ورقص و سرود پای کوبان به کهکشان برسم

می توانم به گرده برگیرم غم سنگین کوه و دریا را

مثل پنهان گریه های کسی نیمه شبهای ناگهان برسم

می توانم که هشتم آبان در خودم روز را مچاله کنم

توی این روزنامه ها بدوم به همان های همچنان برسم