نساختند مرا تا کمی جنون نشوم
عباس چشامی
نساختند مرا تا کمی جنون نکنم
و آسمان را در خویش واژگون نکنم
غروب خالی این آفتاب گردان را
به موجی از شب گیسوی تو شگون نکنم
مخواه اینکه تو در رودخانه ی دستم
بپیچی و نفسی با تو چند و چون نکنم
پرنده ـ پر ـ ندهم لای کاغذ و زیتون
و خانه را به هوای تو نیلگون نکنم
درخت می شوم و مثل گرد بادی سبز
آبان۱۳۸۳ مشهد