می توانم شبی خودم باشم به افق های بی کران برسم
خاکم اما قبول کن ای خوب می توانم به آسمان برسم
می توانم پرنده تر از ماه هم صدا با ستاره ها یک شب
غرق آوازوطبل ورقص و سرود پای کوبان به کهکشان برسم
می توانم به گرده برگیرم غم سنگین کوه و دریا را
مثل پنهان گریه های کسی نیمه شبهای ناگهان برسم
می توانم که هشتم آبان در خودم روز را مچاله کنم
توی این روزنامه ها بدوم به همان های همچنان برسم
می توانستم ای عزیز ولی هیچم این گونه انتظار نبود
که دراین گیرودارچون هرروزبه توای ماه مهربان برسم
می توانستم ای عزیزولی بی تو احساس می کنم شاید
در هوای پریدن و رفتن تا سر پیچ کوچه مان برسم
من کجا می توانم ای دریا ناخداهای ناگهان باشم
به خروش و تلاطم توفان یا به آرام بادبان برسم
من کجا می توانم ای خورشید سیب سرخی بیاورم روشن
بگشایم دریچه ها را بازبه تماشای عاشقان برسم
تو کجا رفته ای نسیم ترازآمدنهای نوبهار ای گل
که معطرشوم به بوی خوشت که بیایم به کاروان برسم
ای که شیرازرا رها کردی درشب عاشقانه ی تبریز
به خراسان نمی رسم هرگزلااقل تا به اصفهان برسم
تو به آنچه رسیده ای هرگز نرسد دستهای کوتاهم
خوب من گرچه خوب می دانم می توانم به شعرونان برسم
۱۳۸۶/۸/۱۶ بجنورد
سلام
درگیر یک مسافرت کاری ام صبح روز هشتم آبان در یزد وقتی موبایلم را باز کردم پیام ها یکی پس از دیگری آمدند اولین پیام از دوست عزیزم رضا فلاح بود با خبری عجیب (کوچ قیصر امین پور تسلیت باد)مرگ آگاهی در خانه ام را زده بود که این خانه در رود جریان دارد و این رودخانه جریان دارد و فردا...نهم آبان سرگردان خیابانهای تهران بودم تابلوهای شهرداری با عکس درشت قیصر غریبی او را فریاد می زدند آنزمان که روزی نامه ها ی نان به نرخ روز خور فوتبالیست های درجه چندم را ژنرال میخواندند قیصر در کدام گوشه ی این شهر با درد هایش دست و پنجه نرم میکردامروز در بابلسرم و همین اندازه فرصت کردم که بیایم و بگویم که این داستان ادامه دارد...دلم میخواهد به مشهد برگردم و بروم حرم و گریه کنم برای غریبی های...
۱۰/۸/۱۳۸۶ بابلسر