باران٬ بهار٬ کوچ ٬ تپش های شاجهان*
جاری است در نگاه تو ای صبح جاودان
ای ناگهان ریـخته از جـــــاری بهـشت
در شامگاهم از شب تشریف شوکران
بانوی من ! ــ وظیفه ی دشوار آدمی ــ
بانوی من! ــ بهانه ی بارانی جهان ــ
می آمدی٬ نسیم تر از رفتن بهار
می آمدی٬ قشنگ تراز خش خش خزان
دیوار بود و سایه ی یک بغض ٬در گلو
پنهان عاشقانه ی یک راز ٬درمیان
....
فردا بهارمان بده شاید که بشکفد
آواز هـای گمشـده در لـکنت زبـان
* نام کوهی در خراسان شمالی
سرت سبز و دلت پر نسترن باد
همیشه جای پایت در چمن باد
برایت پیشکش چیـــزی نـدارم
فدایـت ایـن دل ناچیــــز من باد
پاییز۱۳۷۴
سر به شانه ی هم گذاشتند
گلهای گاوزبان
و بلدرچین ها در هیاهوی گنگشان
رودخانه ای از موسیقی شدند
وبهار
فانوس های روشنش را
آویخته
بر شاخه های درختان
و من
در دره های این کوهستان پیر می شوم
و تو
دامنت را زده ای بالا
گندم می پاشی
در مباداهای این غروب
که این غروب
نگرانم نکند
و
ی ادم بماند
که در این دستمال ابریشم
چقدر دنیا در اشکهایم غوطه می خورند
گلهای گاو زبان
سر به شانه ی هم گذاشتند
و خورشید
آرام آرام
از شیب کوهستان .....
۱۳۸۶/۹/۱۳ مشهد
او از جهانی ديگر نيامده بود يكي از ما بود نقاشي مي كشيد و خط می نوشت او مثل ما زنده بود نفس مي كشيد كه در هفده سالگي بالهايش را تكان داد و افق هاي نرفته اش را درنورديد
براي بسيجي هنرمند شهيد اميرعلي محمديان
چنان كه پرپر گل در حياطمان افتاد
پرنده بود و به بالاي پلكان افتاد
پرنده بود و كسي پرس و جو نكرد كه اين –
پري كه لاي غزلهاي شاعران افتاد
كدام گوشه ي نقاشي قشنگش بود
كه در كشاكش رنگيني از جهان افتاد
نگاه كن مادر خواب ديده ام كه «امير»
به ميهماني صبح و شراب و نان افتاد
نگفته بودي آن بالهاي ترد و سپيد
شبي پريد و در انبوه پرنيان افتاد
درخت هاي هميشه غباري «سنجد»
از اشتياقش در خلسه اي جوان افتاد
حضور خاكي رنگش در آسمان جاري است
چنان كه ماه در آغوش آسمان افتاد
«امير» سهم خدا بود از بهشت جنون
كه گامش آنسوتر از ستارگان افتاد
قدم زديم و زمستان قدم زديم و بهار
جهان ما چه غريبانه بي نشان افتاد
هنوز پيرهنت در حواشي روزي است
كه غرق صبح و سرور پرندگان افتاد
بهمن ۱۳۸۴ مشهد