تبليغاتX
پرنده لای کاغذ و زیتون

 

و...

 

این هم یک غزل خیلی قدیمی فکر می کنم حدود هفده سال قبل:

 

 

زیر سایه ی زمین کسی دل به آسمان نمی دهد

 

خواب باستانی مرا لحظه ای تکان نمی دهد

 

می روم به سمت فهم مرگ رو به یک تلاطم غریب

 

تا دوباره چشم بسته بر طرح جاده جان نمی دهد

 

دسته دسته می رسم من از بی کران بسته ی امید

 

شاخه ای به این پرنده ی خسته آشیان نمی دهد

 

عاشقی ز،یاد رفته است شهر ما به باد رفته است

 

حسرتا بلال لهجه ای نیمه شب اذان نمی دهد

 

باز چون همیشه شعر من بوی رنج و درد می دهد

 

باز چون همیشه طعم این سفره بوی نان نمی دهد

 

من غریب این حوالی ام تا کرانه های دور عشق

 

هیچ گیوه ی صداقتی راه را نشان نمی دهد

 

...

 

ای زلال رفته تا غروب چرخشی بزن که بی تو باز

 

این هوای مرده مدتی است شعر ناگهان نمی دهد

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:58 توسط اباصلت رضوانی |