مسیرهای موازی ، مرور میدان ها
مرور دم به دم کوچه ها ، خیابان ها
دوباره شوق همان جستجوی بی مقصد
دوباره تجربه ی ممتد اتوبان ها
دوباره ریختن رودخانه های جنون
در آبی رگهایم ، دوباره عصیان ها
درخت ها – وزش گام های ناممکن
پرنده تر شدن رد پای انسان ها
چه قدر بال زدم ، لا به لای این دفتر
میان قافیه ی قـفـل ها و زندان ها؟!
چه قدر اوج گرفتم ، پریدم از پاییز
در آسمان حقیر حیاط و ایوان ها ؟!
چه قدرمنتظرم ، تا بریزدم در خویش
به هم رسیدن دیوانه وار باران ها
کجای این شب تاریک رفته چشمانت
به خواب روشن انگورها و مرجان ها؟!
که عاشقانه ترا خوانده اند ، انسان ها
که جاودانه ترا مانده اند ، ایمان ها